میروم ،
بر سرزمین ناهموار آرزوها ، می روم ، می گذرم ، در وصل فردایی نامده
اینجا غم سیاه نیست ، مرگ لباس سیاه بر تن ندارد ، زمستان سپید است ، پائیز رنگارنگ
تمام رنگهای شاد ، به رنگ عشق در فصلی غمناک ، رخت برگ های لرزان باران دیده گشته اند
و من چون عابری خسته ، با کوله باری از خاطرات تلخ می روم
می روم تا آنجا که خانه مادر بهار را بیابم ، عصای دستانش شوم
می روم ، تا شاید برگ های مرده زمستانی را از زمین برچینم .رنگ سبز بر رگ هاشان جاری سازم،
از روح خود در آن بدمم و تک تک شان را بر شاخه های منتظر بدوزم، چمن را در دل کوهساران بکارم ،
خروس را به خواندن وا دارم تا ندای صبح آمد را بر گوش پرندگان و شاپرکان زمزمه کند
باید برخاست ، شب بسی کوتاه خواهد شد ،و نور برافراشته می شود ،و من دستان او را خواهم گرفت
در این جاده خوفناک ، سنگ ها همیشه منتظرند
باید برخاست ، باری دیگر، باید روز را از نو ساخت ، ناامیدی را کشت و رقصید ونجوای عشق سر داد
و تولد دوباره را جشن گرفت . صدای هلهله بر صحرا پیچاند ، رودها را جاری ساخت
و فریاد زد ، اینبار از سر شوق و در آغوش گرفت ، عشق جاویدان را
او را که در آغوشم ، آرام و معصوم خفته است


