تبليغاتX
شیوا دختر آسمان

بیا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق شویم و

 

قرار بگذاریم که هیچ شقایقی را نچینیم و

 

خار هیچ گلی را جدا نکنیم تا همیشه سوز

 

عشق را دریابیم و یادمان نرود عاشق بمانیم..

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:59 توسط شیوا و عارف |


+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:57 توسط شیوا و عارف |


برای عشق تمنا كن ولي خار نشو

  

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه 

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن 

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن  

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

  

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش 

 

                             

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:55 توسط شیوا و عارف |


+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:44 توسط شیوا و عارف |



 

                        

 


 گفتم: چقدر منو دوست داري؟
گفت: به اندازه جوهر خودکارم !
گفتم: جوهر خودکارت يه روزي تموم ميشه.
گفت: اصلا خودکارم جوهر نداره!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:38 توسط شیوا و عارف |


دنیایی که در آن زندگی می کنیم..جایی که در آن خلق شده ایم...پر از رنگ و نور است. خداوندی که به زیبایی و عشق می ماند ما را در دنیایی از زیبایی ها و طراوت ها آفریده است. هرگاه به اطراف خود بنگریم تنها رنگ است که ما را احاطه کرده است...رنگ هایی زیبا که هر کدام شوری دیگر دارند. حتی طعم ها نیز خوش اند. این عشق است که خداوند در خلقت به ودیعه نهاده است. و حال ما اگر دنیا و جهان را فقط سیاه دیده ایم و آن را تلخ چشیدیم آیا این مشکل عینک ما نیست؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:19 توسط شیوا و عارف |


برای دست های تو ای همدم

غریبه می گردم ؛

 

منی که سجده سجده تو را می پرستیدم

به چشم خویش مُردم و دیدم نماز را

درون کلبه ی من هم

شکسته می خواندی !

 

...

 

کبیر تر از احساس ابر کویر

تو رهگذار من تن سپرده بر بادی ،

توئی که در دل دردهات ، روزی

مرا به اشک های خودت ،

ساده راه می دادی.

 

...

 

برای زخم دست تو ای هم غم

همیشه من

جریمه می شده ام !

 

برای چشم های تو من هر دم،

                        به سجده می افتم .

 

...

 

در بزم یک هبوط مقدس

من با سقوط اشک تو معراج می کردم !

 

جانم به لب رسیده

جانم به لب رسانده شوق لبالب ز پوچ پر بودن

        بد گـُُر گرفته سکوتم !

 

...

 

هوا عجیب پس است !

من خسته ام عجیب

 

من روزهاست

که روزهای غمم را

به باد بخشیدم

 

قدم قدم

من بیشتر ز پیشتر و بیش از گذشته های غریب ،

دل بسته ام به نم نم چشمان خسته ام ! 

 

برای دست های تو ای همدم ،

عجیب دلتنگم.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:6 توسط شیوا و عارف |


فقط يه آرزو دارم و اون هم اينكه يه روز ببينمت و بهم بگي كه بعد از رفتن من زندگي بهت خنديده و بهترين روزاي عمرت داشتي . اونوقته كه شايد منم جواب اين سوالامو بگيرم و دلم آرووم شه !!!

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:4 توسط شیوا و عارف |