انگاردستام خشک شده.صبرکن!صبرکن! نوری می بینم که با حضور تو پایه های لانمان را می سازد.
و چقدر دلم می خواهد
دلم را
سقفم را
و حتی تخـتم را
با تو قسمت کنم
تا نيم من
تا هميشه ی امروز با تو باشد و نيم تو
تا هميشه ی فردا ، سهم من
گاهی در اوج و گاهی...
در یک لحظه هم این ، هم اون
تقریبا نمیدونم کجای دنیا ایستاده ام.مثل عالم خلسه..
مدام فکر میکنم که با یک تلنگر میتونم به سمت خوب قضیه پرت بشم.مطمئنم دست خودمه اما نمیدونم چیه یا چطوریه.انگار یه اتفاق خوب در انتظار منه اما نمیدونم چکار کنم.
من منتظرم.منتظر یه الهام قلبی برای پایان این انتظار...
افق روشن ![]()
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمی بندند.
قفل
افسانه ای ست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است.
تا تو به خاطر حرف دنبال سخن نگردی
روزی که اهنگ هر حرف
زندگی است.
تا من به خاطر اخرین شعر رنج جست و جوی فافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه یی ستتا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من ان روز را انتظار می کشم
حتی
روزی که دیگر نباشم.
'' احمد شاملو''ادامه مطلب
|
|
|
ادامه مطلب









